پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

به بهانۀ اعدام انسان هایی از نوع دیگر

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم آدمهای بزرگی دور و برم هستند که انسان را سوای تعریفش، به خاطر بودنش دوست دارند. کاری به قوی بودن و توانایی قدم برداشتن به طرف انسان نمی کنم، همین یاد کردن یه دنیا معنی است.
دنیای غریبی است، بت خدا آدمکهای چوبی مسخره ای آفریده شکه داعی حق کذب او باشند. راستی آدمک چوبی را دقت کرده اید. در نگاه اول چهره اش و لبهایش بی حالت است، ولی پس ار لحظه ای دهانش حالت ناخوش آیند بیهودگی به خود می گیرد که گویی دارد مرموزانه و با شیطنت لبخند می زند. آری؛ این لبخند تمسخر آمیز شیطان است که آدمک بی روح را از دست خدای کذب در آورده و با نخهای نامرئی او را به نمایش مضحک زیر آب کردن انسان و انسانیت وا می دارد.
و اعدام؛ کثیف ترین هدیه ای که حیوان به انسان هدیه می دهد. هر روز باید تولد هزارمین بار حیوانیت را به همدیگر تبریک گفت. چون این لحظۀ میمون و مبارکی است در رسم شغالها و در پایکوبی آنها بر سر نعش حرمت نگه دارندگان و پاسداران زیبایی ای به نام دوست داشتن هم نوع و خواستن او از نوعی دیگر از انواع گوناگون.
به راستی که در جمع خفتگان حود ناخواسته، چاره ای نیس جز سُراییدن مرثیه، شاید بپرسند که بر مزار که شیون سر می دهی، که بگویم این مزار هنوز خالی است و قرار است عشق را زنده بر گور کنند و من دست پیش گرفتم تا پس بیافتند آنانی که به مرض استسقاء مبتلا اند که ساقی شان هر چه قدر خون دل حساسان و آهِ حسرت کشیدگانِ بر سر طناب دار که بر گناهی ناکرده و بر تعریفی ناصواب سوخته اند در قدح چرکینشان می ریزند عطششان به هزار هزار بار تارهای عنکبوت تنیده بر چانۀ هشو گویشان افزون می شود.
افسوس و صد افسوس که باید برای همرنگ شدن با رسوایی هر روز مداحی حیوانیت کرد و لیک انسان را چه ارتباطی است با همرنگ شدن.
تف به دستی که طناب دار رو به گردن انسان عاشق بی گناه میندازه.

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت پایانی

محمدرضا با حالی از بی حالی به سراغ ماشینش برگشت و بعد به سر قرار رفت. بغل دکّه ای که به علت دیروقتی، صاحبش وسائل آنرا جمع می کرد تا ببندد جوانی ایستاده بود و منتظر محمدرضا بود. محمدرضا به طرف او حرکت کرد و بعد از پرداخت مبلغی، پاکت کوچکی را از او گرفت. تا نصفه شب نتوانست به خانه برگردد و بی هدف در خیابانها چرخید و ابعاد کاری را که می خواست انجام دهد سنجید. تصمیمش را گرفته بود و برای اینکه لحظه ای دچار شک نشود حتی به تلفن نیز جواب نمی داد تا مگر راز کارش فاش نشود و ملامت دوستان از کار، بازش ندارد.
فردا صبح زود به توحید زنگ زد و با لحنی تصنعی از او خواست تا برای کار واجبی به خانه اش بیاید. فراوان با خود تمرین کرده بود در حین صحبت با توحید حالت عصبیت و خشمش آشکار نشود. توحید از همه جا بی خبر و سلّانه سلّانه ساعت یازده به دم در آپارتمان رسید.
محمرضا آدم همیشگی نبود. گویی که مرده و از همۀ تعلقات خلاص شده بود. به هیچ چیز فکر نمی کرد و این خالی شدن محض او را چنان سبک کرده بود که احساس می کرد دیگر هیچ باری به دوش ندارد و از سبکی کم مانده پرواز کند.
وحید به شدت نگران بود و دیگر نتوانست تحمل کند و خواست تا به آپارتمان محمدرضا سری بزند و شاید او را آنچا پیدا کند. پرهام نیز امشب می خواست برود و به وحید گفت که برای تسلیت مجدد و خداحافظی می خواهد به میلاد سری بزند و بعداً به آنها ملحق خواهد شد.
وحید وقتی دم آپارتمان محمدرضا رسید دید جمعیتی محوطه را پر کرده است. با دیدن پلیس و ماشین آمبولانس یکه خورد. قلبش به شدت تند زد و پله ها را سه تا یکی کرد تا دم در رسید. پلیس اجازۀ ورود به هیچ کسی نمی داد. وحید روی دو پا بلند شد تا از انبوه سرهایی که جلوی در، در آمد و شد بودند داخل را ببیند. ناگهان پاهایش شل شد و تاب مقاومت را از دست داد. در حالتی از بهتی سنگین حتی نتوانست آب دهنش را قورت دهد.
توحید بی حرکت به روی مبل به حالت لم داده افتاده و سرش به طرف عقب و چشمهای گرد شده اش فرصت بسته شدن پیدا نکرده بود. از گوشۀ دهانش کف سفید رنگی بیرون زده بود. روی میز چند قرص و یک لیوان آب دیده می شد. پشت وحید تیر کشید و سرش داشت منفجر می شد. صحنه ا ی را که می دید باور نداشت. اصلاً توجیهی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا نمی کرد.
ساعتی بعد از آمدن توحید، همسایۀ روبرو که در تمام مدت صدای خفیف ضرب و شتمی با داد و بیدادی کوتاه او را کنجکاو کرده بود دیده بود که محمدرضا با حالی مشوش و پریشان سریع از آپارتمان خارج شده بدون اینکه در را ببندد. همسایه بعد از دیدن صحنۀ داخل منزل سریعاً با پلیس تماس گرفته بود.
وحید بعد از معرفی خود به پلیس و دادن توضیحات، علت مرگ و نحوۀ آنرا از پلیس جویا شد. توحید به علت مصرف بیش از حد قرصهای روان گردان مرده بود در حالیکه آثاری از کبودی و فشار در اطراف گلو و بازویش دیده می شد.
پرهام با تفنن وسایلش را جمع کرد و دور و بر ساعت سه به خانۀ میلاد رسید. میلاد با حال نزار در را به رویش باز کرد و وقتی پرهام را دید خود را به آغوش او انداخت و بنای گریه گذاشت. وضعش آشفته ، موهایش ژولیده و از شدت گریه ریمل چشمهایش ریخته بود. پرهام او را روی مبل نشاند و بدون اینکه منتظر جوابی از میلاد باشد لاینقطع شروع به صحبت کرد. آخر سر گفت که عصر نیز از محمدرضا خداحافظی خواهد کرد و از میلاد پرسید که آیا از او خبری دارد. میلاد با حالت تشنج و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: "اون مرده". پرهام مثل اینکه درست نشنیده باشد دوباره پرسید. میلاد گفت: "اون مرده. همین الان داشتم با پدرش حرف می زدم. پلیس ماشینش رو در حالیکه چپ کرده بود بیرون از بزرگراه پیدا کرده. تو حال خودش نبوده. تو جیبش قرص پیدا کردن. پرهام باورم نمیشه. این چه مصیبتی بود سرمون اومد. محمدرضا که اهل این کارا نبود. پرهام؛ حالم بده، دارم می میرم ...".
نفس پرهام بند آمده بود. در حالتی از شوک فکر کرد آنچه می شنود شوخی است و بنای خندیدن گذاشت. میلاد از درد به خود می پیچید. پرهام بلند شد و چند قدمی به عقب رفت. به یاد وحید افتاد. وحید از یادش رفته بود که به او زنگ بزند. پرهام تماس گرفت. وحید از شدت گریه نمی توانست حرف بزند. او نیز تازه خبردار شده بود. با مکثی طولانی بالاخره توانست خود را جمع و جور کند و ماجرا را برای پرهام تعریف کرد. مرگ یک بار دیگر چهره از نقاب بر کشیده بود.
پرهام دیگر نتوانست تحمل کند. در حالی از گیجی و منگی و ناباوری خود را به خیابان انداخت و در اولین ایستگاه سر راه، سوار مترو شد. بعد از طی چندین ایستگاه، به چهارراه منتهی به ترمینال رسید. وقتی از پله ها بالا آمد نسیم خنکی صورتش را نوازش کرد. این مرگ نبود که ا را گیج کرده بود بلکه به این فکر می کرد که چه زود دیر شده و همه چیز تمام شده بود.
حال و هوای آشنای آن تقاطع او را به خود آورد. گوشۀ بالایی چهار راه را دید و سرش را بلند کرد و اسم شرکت بازرگانی نوشته شده بر روی تابلو را خواند. اسم شرکت، همانی بود که میلاد گفته و متعلق به پدرش بود که آن روز خود را از همان طبقه پایین انداخته بود. گوشۀ مقابل را دید شبح دو پسری که از انتشارات بیرون می آمدند کتابی که نشان داده می شد در ذهنش مجسم شد. درست است. انتشارات متلق به محمدرضا بود و آندو پسر نیز او و توحید بودند که حالا خاطره ای نزدیک و زنده از آنها باقی مانده بود. پسرکی را دید که روزنامه می فروخت. او را شناخت؛ همان پسرکی بود که وحید از انبوه گلهای درون سبدش گلی برایش گرفته بود.
غرق در افکار خود بود و صدایی نمی شنید. روزگار چه بازیها که با آدم نمی کرد. گرمی دستی را روی شانه اش احساس کرد. برگشت و دید موتور سیکلت سواری با کلاه سیاه و موتور سیاه رنگ پشت سرش قرار گرفته و پرهام بی اختیار نگاهش به لکه های کوچک روی شلوارش افتاد و یاد صحنه ای که روز اول در آن طرف چهار راه برایش اتفاق افتاده بود افتاد.
سوار موتور شد و دو تایی به طرف ترمینال حرکت کردند. ساعات باقیمانده در سکوت مطلق و دردناکی برای وحید و پرهام گذشت. فقط جملۀ کوتاهی رد و بدل شد، وحید پرسید: "حالا حتماً باید بری، اونم تو این اوضاع اسفناک. پرهام بهت احتیاج دارم". پرهام در جواب گفت: " هر اومدنی رفتنی داره، ممنون به خاطر این چهار روز که مهمونم کردی".
ساعت هشت شب اتوبوس حرکت کرد و آنچه باقی ماند امتداد نگاه حسرت بار وحید بود که در خط سیر اتوبوس ادامه می یافت.
سالها بعد پسر نوجوانی در حالیکه کتابهای دست دوم را تماشا می کرد کتابی با جلد قرمزِ کهنه و رنگ و رو رفته توجهش را جلب کرد و اسم کتاب برایش جالب آمد. با خود تکرارکرد، تقاطع. کتاب را خرید. وقتی به داخل خانه آمد کتاب را که در بغل گرفته بود از دستش افتاد و صفحۀ عنوانش دیده شد. پسر جمله را خواند "دوستت دارم.م.ر". خم شد تا کتاب را بردارد و هنگام بلند شدن بی اختیار چشمش به عکسی که روی کنسول و مقابل آیینه گذاشته شده بود افتاد. توی عکس دایی اش که در سن جوانی ناکام مرده بود داشت لبخند می زد.
عکس متعلق به محمدرضا بود.
پایان

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت نهم

طرفهای ظهر میلاد به محمدرضا زنگ زد و از او خواست تا اگر کاری نداشته باشد به او سرزده و ساعتی میهمانش گردد. محمدرضا وقتی وارد آپارتمان میلاد شد او را سرحال وبا نشاط یافت. بعد از خوش و بش، میلاد از محمدرضا دعوت کرد روی کاناپه بنشیند و خود رفت تا نوشیدنی بیاورد. محمدرضا روی کاناپه نشست و تا خواست جایش را جور کند چشمش به کتابی با جلد قرمز افتاد که روبروی سالن و بر روی کنسول آینه قرار داشت. سریع از جایش بلند شد و به طرف آن رفت و کتاب را برداشته و ورانداز کرد. هم عنوان با کتابی بود که به توحید داده بود. با تفنّن صفحۀ عنوان کتاب را باز کرد ولی از آنچه می دید در جا خشکش زد. جملۀ "دوستت دارم. م .ر" با دست خط و امضای خودش آنجا قرار داشت. ولی این کتاب اینجا چه کار می کرد؟
در همین فکر بود که میلاد با سینی حاوی نوشیدنی از آشپزخانه در آمد و وقتی این صحنه را دید با مکث دم در آشپزخانه ایستاد. محمدرضا در حالیکه او را در آیینه می دید بدون اینکه سر بگرداند و مجال صحبت به میلاد دهد از او پرسید: " این کتاب رو از کجا آوردی؟".
میلاد که بهت زدگی محمدرضا را دید در همان حال که ایستاده بود گفت: " یه پسره هست؛ اسمش توحیدِ، کم سن و سالِ، ولی زبر و زرنگ، خیلی وقته برام دوا میاره، منم دیگه برا پیدا کردن مواد به مشتریام سر نمی زنم. امروز صبح طبق معمول برام آورد، نمی بینی سر حالم، این کتابم با خودش آورده بود، می گفت اهل کتاب و این جور چیزا نیس و چون دیده بود من کتاب می خونم برداشته برا من آورده. بچۀ بدی نیس ولی یه کم لاشیه. وقتایی که دوا رو برام می زنه و تو حال نئشگی می رم، به منم نه نمی گه و سوارم میشه، من که تو اون حال اختیار زیادی ندارم و اگه بگم که خوشم نمیاد دروغ گفتم. بالاخره می دونی که من تنهام، حالا اینم غنیمته، می گفت یه چند باری روی پسرای کوچیکتر از خودش امتحان کرده، بعدشم که میوفته روی منو بقیه شم که می دونی. حالا جالبش اینه که تعریف می کرد خیلی وقته یه پسره چسبیده بهش و یه دل نه صد دل عاشقش شده، اینم که اینکاره نیس، همچین هم با ادا و عشوه و مسخرگی تعریف می کرد که خندم گرفت. می گفت طرف بدون اینکه ازش چیزی بخواد، میاد و می بره می گردونتش و کلی هم تو این مدت براش خرج کرده، با اون خوشمزگیش تعریف می کرد که حسابی خرش کرده و هی پسره رو تیغ می زنه تا خرج دوس دختراش رو جور کنه ... .
کم کم صدای میلاد تو گوش محمدرضا محو شد. آینه همچون گردابی شده بود که محمدرضا را به درون خود می کشید. چشمانش سیاهی رفت. لحظه ای تعادلش را از دست داد و کتاب از دستش افتاد و برای حفظ تعادل با دست دیگرش کنسول را گرفت. میلاد سینی را زمین گذاشت و سمت او دوید. تا خواست از او علت این حالت را بپرسد که محمدرضا خود را جمع و جور کرد و بدون گفتن کلمه ای به سمت در رفت و با سرعت از آپارتمان خارج شد. میلاد به دنبالش تا پله ها دوید ولی محمدرضا رفته بود و حتی ماشینش را که پایین در پارکینگ پارک کرده بود با خود نبرد.
باران قطع شده بود ولی همه جا بوی نم و سستی می داد. محمدرضا کسی را نمی دید و چیزی نمی شنید. فقط راه می رفت، دیوانه وار و بیهوده خیابانها را گز می کرد و فکرش از کار افتاده بود. حرفهای میلاد همچون پتکی دائم به سرش می کوبید. از غیظ و عصبانیت حالت تهوع داشت. دنیایش فرو ریخته بود و هم اکنون تصور می کرد در خواب است و کابوس می بیند. کاش اینگونه باشد ولی همه چیز واقعی بود. حالتی از تب و هذیان به او روی داد. مردمک چشمهایش داشت از داغی کینه و نفرت ذوب می شد. خود را شدیداً ذلیل و خوارشده احساس کرد. حرفهای میلاد در مغزش رژه می رفتند. باور نمی کرد در طی این مدت توحید او را این چنین بازی داده باشد. خود را مقصر دانست. به سادگی و کوتاهی خود لعنت فرستاد. نمی توانست به رذالت توحید ایمان نیاورد. آیا پاداش این همه زحماتی که برای او کشیده بود این بود؟ باور نمی کرد اوقات زیادی از عمرش در عشق به یک موجود پست و در حسرت تبدیل دنیای رؤیایی خود به واقعیت هدر داده بود. وقاحت او را درک نمی کرد که اینگونه همه چیز را لجن مال کند و همچون یک بازی کثیف با طعنه از کنار آنها بگذرد.
در گوشه ای نشست و ساعتهای متمادی به زندگی بخت برگشت اش چشم دوخت. همه چیز برای او تمام شده بود. نمی توانست دست روی دست بگذارد و این ننگ را تحمل کند. در این ساعات، گوشی همراهش هی زنگ می خورد ولی او نمی شنید وانگهی قدرت جواب دادن نداشت. لحظه ای بغضش ترکید و یک دل سیر گریه کرد. وحید از او نگران بود که چرا ازش خبری نیست و به غرفه نیامده است ولی تلاشش بیهوده بود.
آنی گریۀ محمدرضا به خندۀ وحشتناکی تبدیل شد. دو چشمش کاسۀ خون شده بود و از آنها آتش شرارت می بارید. باید کاری می کرد. حالتی از جنون به او دست داد که عنان اختیار از دستش گرفت، گوشی تلفنش را برداشت و تماسی برقرار کرد.
ادامه دارد.

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت هشتم

بعد از ظهر، قبل از شروع وقت نمایشگاه، وحید به همراه محمدرضا و پرهام برای سرسلامتی دادن به میلاد به خانۀ پدری اش رفتند. خانه و حیاطِ باغ مانند آن، پر از تجمل و پر طمطراق بود. نوای ملایم قرآن همراه با همهمۀ خفیف حرفهای دم گوشی، سکوت سنگین ماتم را در هم می شکست. عکس پدر میلاد با آن لبخند پر از نشاطش و محصور در قابی خاتم کاری و روبان سیاه در گوشۀ آن، نور دو شمعی را که در کنارش آرام و با متانت می سوخت بر می گرداند. میلاد برای پیشواز جلو آمد. اثری از گریه در چشمانش دیده نمی شد. چنین می نمود که در خلسه است و فقط جسمش بی هدف به این طرف و آن طرف می رود. موهای بلند و مشکی اش را از پشت بسته بود. سفیدی چشمان کشیده اش بین گودی و کبودی زیرشان و پوست کدر شده می درخشید. لاغری بدنش به حدی بود که هنگام راه رفتن تنش تاب می خورد ولی به تصنع سعی می کرد راستی قامتش را حفظ کند. جوان بود ولی در یک نگاه خیلی پیرتر از خودش نشان می داد. دوستان بعد از خوردن قهوۀ تلخ و شنیدن ماجرا از زبان میلاد، مراسم عزا را ترک گفته و به طرف نمایشگاه حرکت کردند.
از عصر تودۀ ابرهای خاکستری آسمان شهر را فرا گرفت. شب هنگام توده های دیگری نیز از راه رسیدند و در جدالی نا برابر با دیگر توده ها، وحشتی از نور و صدای رعد و برق را بر سر شهر آوار کردند. وحید و پرهام هر دو خسته بودند و در سکوتی مبهم مراسم قبل از خواب را انجام دادند و خوابیدند.
پرهام در خواب دید محمدرضا در بالای کوه بلندی ایستاده است و از نوک کوه تا چمنزاری که زیر پای پرهام بود رشته ای باریک و زیگزاگ از برف روی آن نشسته است. توحید در چمنزار ولی در نقطه ای دورتر بالا و پایین می پرید، می رقصید و آوازی را زمزمه می کرد که باد شکل نامفهومی از آن را به گوش پرهام می رسانید. محمدرضا در حالیکه بسته ای پیچیده شده به پوست حیوان را در دست داشت روی برف نشست و از آن بالا سُر خورد و پایین آمد. از پای چمنزار، باریکۀ آب زلالی در جریان بود. پرهام از محمدرضا پرسید: "توی این بسته چیه؟". محمدرضا در جواب گفت: "با هزار زحمت بالای کوه رسیدم. اونجا یه عده آدم با لباسهای پاره که قیافشون رو از چرک صورت و موهای ژولیده تشخیص ندادم این بسته رو دادن دستم و گفتن توشو بریزم تو رودخونه". محمدرضا توحید را صدا کرد و از او خواست تا کمکش کند. وقتی توحید نزدیک آمد، او نیز بسته ای شبیه بستۀ محمدرضا در دست داشت که از پای درخت چروکیده ای در دامنۀ کوه پیدا کرده بود. رو به آنها کرد و گفت : " صدای بلندی اومد تو گوشم که می گفت برش دارم و بیارم بریزم تو آب". هر دو بسته هایشان را باز کردند و خونی سیاه و ماسیده داخل جریان آب شد و آنرا تیره کرد.
پرهام تا خواست علت کدری این خون را از محدرضا بپرسد صدای وحشتناک رعد و برق او را از خواب پراند. نم نم باران تازه شروع شده بود و بوی خاک در فضا موج می زد.
ادامه دارد.

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت هفتم

بعد از میهمانی، پرهام در حالیکه نیمه مست بود ترک موتور وحید نشست و چون نمی توانست خیلی خوب تعادلش را نگه دارد از پشت، وحید را سفت چسبیده بود. سرِ چهارراهی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند پسرک گل فروشی نزدیک آمد و شاخۀ گل قرمزی را به طرف وحید دراز کرد. وحید آنرا خرید و بعد از بوییدن عطر تاۀ آن، گل در عین سکوت به پرهام داد. پرهام گل را گرفت ولی چون نمی توانست در دستش نگه دارد ساقۀ آنرا درون بلوزش گذاشت. وحید بعضی اوقات تند می رفت و بعضی اوقات آرام. باد ملایمی که به صورت پرهام می خورد که کم کم حالش را سر جا می آورد. هوا کمی خنک بود و گرمای بدن وحید مطبوع می آمد. با اینکه خسته بودند و جشن تمام انرژیشان را گرفته بود ولی گردش با موتور در این وقتِ خلوت شب و در خیابانهای تقریباً خالی از ماشین و آدمها، عاری از لطف نبود.
وقتی به آپارتمان رسیدند پرهام رفت تا از مارکت سر کوچه سیگار بگیرد. حالش کاملاً جا آمده و اثر مستی از سرش پریده بود. وقتی در را باز کرد دید وحید با شلوارک و تی شرت آستین حلقه ایش روی کوسن لم داده و با لذت تمام دود قلیان را بیرون می دهد.
به اطاق رفت و لباس عوض کرد و از وحید اجازه خواست تا از کامپیوترش استفاده کند. وقتی آنرا روشن کرد از تصویری که روی زمینۀ صفحۀ مانیتور دید تعجب کرد. مانکن پسری برنزه در حالیکه لخت بود و با نمایش بدن ورزشکاریش فیگور گرفته بود با شرت اسلیپ و کلاه و جلیقۀ چرمی در فضایی محو و کم نور کنار موتور سیاه رنگ بزرگی استاده بود. پرهام می خواست اینترنت برود و پیامهای پستی اش را چک کند ولی با اینکه از کنجکاوی خوشش نمی آمد سری به فایلهای ذخیره شده در کامپیوتر زد. مشاهدۀ عکسها، کلیپها و فیلمهای پورنو از پسران، بیشتر متعجبش ساخت. اصلاً فکر نمی کرد گرایش جنشی وحید نیز مانند خودش به همجنس باشد. از وقتی وحید را دیده بود نه تنها از حالات و رفتار او به این مسئله پی نبرده بلکه به عنوان یک همجنس نیز در برخورد با او تحریک نشده بود. یعنی هیچ چیزی از آنچه در وحید وجود داشت حسی طبیعی در پرهام برنانگیخته بود.
غرق در این صحنه ها و اندیشه های خود بود که ناگهان گرمای دستی را روی گردنش حس کرد. نوک انگشتان آرام لغزیدند و داخل تی شرتش شدند و سینه اش را لمس کردند. همیشه در این مواقع که طرف مقابل باب میلش نبود خواستۀ اورا با تحکم رد می کرد ولی در این لحظه هم غافلگیر شده بود و هم به زور می توانست حواس و افکارش را یکجا جمع کند. قیافۀ معصوم و بچه گانۀ وحید از جلوی چشمش رد شد و آنی با خود اندیشید که چه اشکالی دارد حتی برای یک بار هم که شده لحظه را زندگی کند و از فکر لحظات بعد، آنچه قرار است پیش بیاید و حتی قید و بندهایی که احساسش را اسیر می کرد بیرون بیاید و فقط به فکر لذتی موقتی که در راه بود باشد چه خیلی وقت بود دچار یک هم آغوشی که او را خالی کند نشده بود.
وحید وقتی این سکوت را از پرهام مشاهده کرد آنرا دال بر رضایت دانست و در حالیکه آرام دستهایش را بیرون می کشید سر پرهام را به طرف عقب خم کرد و لبهایش را روی لبهای او که در این حالت برآمده شده بود گذاشت. صداها در هم پیچیده می شدند و در فضای نیمه خاموش اطاق، پرهام وقتی چشمانش را باز می کرد تا قیافۀ آویزان وحید را که مردانه له له میزد ببیند چشمانش به ستاره ها و ماه پلاستیکی و چسبی می افتاد که وحید به سقف تخت پایینی زده بود که در تاریکی می درخشیدند.پرهام نمی دانست آنها نور را برای درخشیدن از کجا پیدا می کردند و با خود اندیشید شاید گداختگی تن داغشان به نورافشانی برانگیخته است. وحید با دستهای باریک ولی قوی پرهام را سفت در بغل گرفته بود و تمام عطش انباشته اش را با دیوانگی غیر قابل وصف روی او خالی می کرد. لحظه ای سکوت برقرار شد و آندو در حال بی حالی با مایع های لزج و چسبناکِ مالیده بر تنشان بازی می کردند.
با صدای خفه ای که از زور خستگی و نئشگی، به زحمت از گلویشان بیرون می آمد از نگفته های راز و نشنیده های نیاز برای هم گفتند و تعریف کردند. وحید در همان حالت هیجان به سر می برد ولی پرهام آرام آرام که از آن حال در می آمد و اثر آن لذت کوتاه و موقت محو می شد وضعیت عادی به خود می گرفت. دلش نمی آمد دنیایی را که در این لحظه وحید در آن سیر می کرد خراب کند ولی از طرفی سعی می کرد به سنگینی رفتارش بیافزاید، چون می ترسید توقع وحید بالاتر رفته و صحبت به جاهای حساس تر بکشد.
اصلاً متوجه ساعت نبودند. نور آفتابِ اول صبح، خیلی ملایم خود را نشلن می داد. پرهام بر روی کابینت آشپزخانه که مقابل پنجرۀ رو به کوچه قرار داشت نشست و سیگاری آتش زد. آن پایین پسرکانی با لباس فرم مدرسه، سر کوچه حلقه زده، منتظر ماشین سرویس بودند. پیرمردی موقّر، عصازنان در حالیکه نان تازه در دست داشت می گذشت. در آپارتمان مقابل ، در طبقه ای هم سطح با آپارتمان وحید، پسرانی با لباس زیر در آمد و شد بودند و به گفتۀ وحید آنجا خانۀ دانشجویی بود که همیشه پرده هایش را باز می گذاشتند و به همین وضعیت داخل خانه می گشتند.
پرهام سیگارش را خاموش کرد و رویش را به طرف وحید برگرداند. چشمان وحید هنوز در التماس به آغوش کشیدنش بود ولی خود را به روی تخت بالایی انداخت و وحید مجبور شد در پایین دراز بکشد. حسابی برای یک خواب راحت و عمیق وقت داشتند.
ادامه دارد.

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت ششم

صدای گیج کننده و شعف آور موزیک به همراه رقص نورهای چند بعدی با رنگهایی که در عین آرامش، آشوب به پا می کنند با فضای نیمه تاریک سالن آمیخته است و همه را به سرپا ایستادن و دوری از افکار و موهومات دعوت می کند.
پرهام راحت است، کسی را نمی شناسد، برای همین اهمیت چندانی به نگاههایی که برخی سنگین و برخی بی تفاوت به این جمع تازه وارد خود انداخته می شود قائل نیست. خود را به جریان خوشیِ حاصل از سیگار و مشروب و موزیک و نگاهها می اندازد.
دختران و پسران مشغول رقصند. صاحب مجلس در حلقۀ دوستان نزدیک خود از خاطرات دورۀ سربازیش می گوید. در گوشه ای، پسر قد بلند و چهارشانه ای با صورت زاویه دار که تیپ لباسش را ناشیانه انتخاب کرده و به دون ژوان می ماند یک ریز حرف می زند و در کنارش دختری با توجه تمام گوش می دهد. در گوشه ای دیگر پسری با لباس و آرایش غیر معمول و اداهای غیر پسرانه با حرارت تمام ماجرایی را برای حلقۀ دختران دور و برش تعریف می کند که آنها قاه قاه می خندند. کمی آنطرف تر دختری که سنّش خیلی بیشتر از دختر بغل دستیش نشان می دهد گیلاسش را به گیلاس او می زند و سلامتی می دهند. تیر نافذ نگاههای چشمان دختران و پسران به همدیگر در هوا پراکنده است.
پرهام سرش را می چرخاند و متوجه نگاهی حریصانه می شود که دارد سر تا پای او را می خورد. آقای متشخصی که به مبل لم داده با چشمانی معصوم وار او را می پاید. پرهام در عین معصومیتِ این چشمان، شرارت خوابیده در پس آنرا می خواند و از آن نگاهها حذر می کند.
در کنجی تاریکتر پسری با عینک در چشم و گیلاس به دست، تنها ایستاده و در عین چشم دوختن به زمین، زیر چشمی توحید را زیر نظر دارد. دخترانی ساده و در عین حال با لباس شیک و رسمی و موهای جمع کرده، سعی در جلب توجه محمدرضا و وحید دارند. شاید آنها انتخاب درست را در صلابت و نه در ظرافت می دانند و دنبال دستهای مطمئن تری می گردند. ولی این دو در حال بی اعتنایی و در حال و هوای خود و همراهانشان هستند.
وحید به هر صحنه ای نگاه می کند، پرهام را می بیند که در فکر او جولان می دهد. به زمینه چینی ای که قرار است انجام دهد فکر می کند. اضطراب و تشویش به وضوح در چهره اش مشخص است. نکند از پرهام جواب نه بشنود، در حالیکه در این راه قدم گذاشته است. آدمی نیست که خود را در ماورای قضیه بیاندازد و سؤال کند که آیا برای شکل گیری این احساسش خیلی زود نیست که هیچ چیز نشده می خواهد درخواستش را مطرح کند و بدیهی است که منتظر جواب مثبت نیز هست. اصولاً به جای ایده آل اندیشیدن، بیشتر عملگرا است و نیازهایش را می خواهد پله پله حل کند. با هر لرزشی که پرهام، موزون با آهنگ به بدن خود می دهد کم می ماند اختیارش را از دست دهد ولی در عین سادگی بچه گانه اش تا این حد می داند که در این مواقع، صبر، چاشنی خوبی برای پیشرفت است.
توحید از وقتی دم در سالن پرهام را دیده و با او آشنا شده بود حسابی گرم گرفته و از شنیدن آسمان به ریسمان بافتن هایش تا رقص، پرهام را مجبور به همراهی می کند. چشمهای پر از غرّۀ محمدرضا نشان می دهد که از این برخورد صمیمی توحید با پرهام حرصش گرفته و راضی نیست. مخصوصاً دم گوشی صحبت کردن توحید با پرهام حرص خوردن محمدرضا را بیشتر می کند. یعنی اکثر اوقات که توحید با کسی اینچنین راحت و با نزدیکی خاصی رفتار می کند دیگر شرایط برای محمدرضا غیر قابل تحمل می شود.
توحید وقتی متوجه نگاههای سنگین محمدرضا شد رفت تا دستش را بگیرد و با هم برقصند.
اوضاع عادی بود و شاید هم اینطور به نظر می رسید.
ادامه دارد.

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت پنجم

در طی مسیر راهی که به محل جشن ختم می شد فکر محمدرضا مانند نور چراغهای خیابان که لحظه ای پدیدار می شوند و پس از عبور از آنها نا پدید می گردند تاریک می شد و سپس به روشنی می رسید. وقتی خاطرات لحظات آشناییش با توحید و تمام آن لحظات زیبایی که از کنار او بودن به یاد داشت به ذهنش می آمدند و در مقابل دیدگانش رژه می رفتند، افکارش به روشنی روز در می آمد، خود را قوی احساس می کرد و لبخند محو رضایت بر لبانش نقش می بست ولی وقتی حتی نیم نگاهی به چهرۀ پرشیطنت توحید می انداخت ذهنش تاریک می شد. همیشه ناپایداری اوضاع نگرانش می کرد. می ترسید سؤال کند. می ترسید در چگونگی رابطه اش با توحید جستجو کند. ترسِ از دست دادن او، مانع از این می شد تا گذشتۀ توحید ، شخصیت و افکار او را و چگونگی نگاهش به این رابطه را در بوتۀ آزمایش قرار دهد. سالهای گذشتۀ زندگیش در جامعه ای خودپسند و نابسامان او را فردی محافظه کار بارآورده بود. جامعه ای که خصوصی ترین فردیت فرد را که همچون رنگهای متنوع حاصل از تجزیه نور مرئی در منشور که در معنای مطلق زیبا بودند و نیازی به دستکاری نداشتند باید به مثابۀ نور واحدی که انرژی و انگیزه ای است برای تأمین روح انسان برای اعتماد به نفس جمعی و حرکت رو به جلو می پنداشت برای برقراری نظم فاسد و کاذب خود جهت بهره کشی از فرزندان خود به سیاهی مطلق کشانده بود. محمدرضا چگونه می توانست بعد از این همه سرکوب احساسات نگفته اش و تحمل این همه تنهایی تهوع آور که با هیچ چیز این جامعه نمی توانست آنرا پر کند رابطه اش با توحید را با ایده آلیستی ای که هیچ سنخیتی با زندگی روزمره در این جامعه نداشت به خطر بیاندازد.
بدون فکر کردن به فردایی که نمی دانست قرار است چگونه خود را نشان دهد به همین با هم بودن سوری و عشق بازی های ساده با توحید راضی بود. توحید نیز به حق در عشق بازی نهایت تلاشش را برای ارضای محمدرضا انجام می داد. بهرحال در تماس با وجود توحید، به آن بعد معنایی از لذت که برای خود ساخته بود می رسید. در عوضِ کسب این لذت نیز، چه از لحاظ مالی و چه در مسائل دیگر فوق العاده هوایش را داشت.
اما محمدرضا در اثر درک آنی و عمیقی که از محیط اطرافش داشت در رابطه اش با توحید به تضادی برخورد کرده بود که عامل اصلی نگرانی اش می شد. وقتی در حالات، رفتار و گفتار او دقت می کرد ظرافت و حساسیتی را که در خود و هم نوعانش سراغ داشت نمی دید. مثل این بود که توحید به اجبار یا از روی نوشته و بدون طیب خاطر با او همراهی می کند. از طرفی احساس می کرد که همچون بازیگر نقشش را به خوبی اجرا می کند ولی فقط یک نقش نه احساس واقعی. بیشتر اوقات درگیر این تضاد بود ولی لذت در کنار توحید بودن و او را به آغوش کشیدن و عطر پسرانگی اش را بوئیدن به این نگرانی ها می چربید.
توحید در تمام این مدتی که محمدرضا ساکت، غرق در اوهام خود بود دائم با پخش ماشین ور می رفت و با صدای بلند موزیک با ناز و عشوۀ تمام می رقصید و اصلاً متوجه سکوت او نبود.
محمدرضا لحظه ای به خود آمد که دید دم در محل جشن رسیده اند و توحید بلند می گوید: "اوه چه خبره! امشب باید بترکونیم".
ادامه دارد.

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت چهارم

پرهام به همراه وحید به هتل رفت تا وسایل او را بردارند. در راه پرهام دائم حرف می زد ولی وحید کم حرف بود. وحید نوعی آرامش قبل از طوفان را در خود حس می کرد. در طول زندگیش کمتر دچار بحرانهای عاطفی شده بود و همۀ برنامه هایش پیرامون پیشرفت مالی و کار می گشت. از هم آغوشی، چند لذت ناقص را به یاد داشت که آنها را هم دوستهای زن بازش به اصرار برای او فراهم کرده بودند. مدت کمی می گذشت که به نیاز واقعی خود پی برده بود و این شناخت و سؤالهای فراوان اطراف آن در او نوعی هیجان برای کشف و تجربۀ نیاز جدید و اصلی اش و مزه کردن لذت واقعی تولید می کرد. این بود که نمی خواست از خواب شیرینی که در آن حس دردناک و گوارای حاصل از چسبیدن تن پرهام به بدن خود را با تمام وجود احساس می کرد و کیفور می شد بیدار شود.
آپارتمان وحید کوچک بود و چیزی که در وهلۀ اول نظر پرهام را به خود جلب کرد تخت خواب دو طبقه ای بود که وقتی علت وجود آنرا پرسید، وحید در جواب گفت که خواسته با این کارش شخصی که مهمان او می شود به هنگام خواب نه تنگ او باشد و نه دور از او. پرهام از این جواب چیزی نفهمید. وحید رفت تا دوش بگیرد و پرهام از این فرصت استفاده کرد تا در سماور گازی طلایی که روی یک میز گرد پایه کوتاه و کنده کاری شده قرار داشت و بغل آن یک ردیف کوسن و پشتی مخمل و زردوزی شده چیده شده بود چایی دم کند. پرهام هنوز متوجه قلیان بلند با مینای طرح عباسی و نقره کاری و فیروزه در چوب کندۀ آن نشده بود که بعد از دیدن این مجموعه به حسن سلیقۀ وحید که در این فضای کوچک محیطی دلنشین به وجود آورده بود آفرین گفت.
وقتی می خواستند برای رفتن به جشن آماده شوند پرهام به اطاق رفت تا لباس عوض کند. وحید در مدت کوتاهی که با هم چایی می خوردند جرئت نکرد سر صحبت را در مورد احساساتش باز کند و طبق معمول بیشتر گوش داد. ولی وقتی پرهام برای تعویض لباس به اطاق رفت، دیگر نتوانست خود را نگه دارد و به بهانه ای خود را تا دم در کشاند. پرهام لباسهایش را درآورده بود و به غیر از شورت چیز دیگری در پا نداشت. موهای بدنش را کاملاً زده بود ولی نوک آنها تازه رشد کرده بودند. وحید با چشمانش خطوط و زوایا و انحناهای بدن پرهام را سرتا سر تماشا کرد. از زور شهوت کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بپرند. در خیال، نوک انگشتانش را از گردن دراز پرهام سُر داد و بعد از لمس نوک سینه های برجسته، خط سیرش را از ناف ادامه داد تا به رانهای سفید و کشیده اش رسید. رگهای کبود بدنش متورم بود و طراوت را در همه جای بدن پرهام پخش می کردند. قلب وحید به شدت تند می زد. در همین لحظه پرهام متوجه او شد و با اینکه گونه هایش در اثر مختصری خجالت، گل انداخت ولی برای اینگه بی گدار به آب نزند و قافیه را نبازد خم به ابرو نیاورد و با بی تفاوتی خاصی به وحید گفت:"کاری داشتی؟". وحید سرآسیمه آب دهنش را قورت داد و در حالی که حتی بهانۀ به اطاق رفتنش را هم فراموش کرده بود گفت:"هیچی".
ادامه دارد.

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت سوم

وحید بعد از خوش و بِش با محمدرضا، پرهام را به او معرفی کرد. پرهام متوجه شد که محمدرضا را قبلاً در جایی دیده است ولی هر چه قدر به مغزش فشار آورد او را نشناخت. تا خواست علت این آشنایی را از او جویا شود محمدرضا رویش را به طرف وحید برگرداند و با نگرانی خاصی گفت:" همین چند دقیقۀ پیش به میلاد زنگ زدم. متأسفانه باباش فوت شده، یعنی خودکشی کرده. می دونی که شرکت بازرگانی داشت، این چند وقته زیر بار معاملات سنگینی رفته بود ولی به خاطر بحران و نرسیدن اعتباراتش کلی قرض بالا آورده بود، یعنی وضعش خیت بود، برا همین...". بعد به فکر فرو رفت. وحید نیز با شنیدن این خبر، به خاطر میلاد ناراحت شد و به سکوت عمیقی فرو رفت. پرهام در سر و وضع و چهرۀ محمدرضا دقیق شد. پیراهن با یقه و دکمه های حاشیه دوزی شده و شلوار پارچه ای تنگ و موهای پرپشت به او حالت یک هنرمند را داده بودند. بالاخره نویسنده بود و همۀ کتابهای موجود در غرفه به انتشارات او تعلق داشت. قرار گذاشتند تا برای سرسلامتی دادن به میلاد و خانواده اش فردا به خانۀ آنها بروند، چون تشییع جنازه هنوز برگزار نشده بود.
در همین لحظه تلفن همراه وحید زنگ خورد. یکی از دوستان مشترک او و محمدرضا، تازه از سربازی تمام شده و برای همین امشب جشن ترخیص از خدمت می گرفت. وحید خیلی خوشحال شد، چون هم از این حال و هوا در می آمدند و هم در کنار دوستان شب خوبی برای پرهام محیا می شد. بعد از اتمام وقت نمایشگاه قرار بر این شد تا همدیگر را در جشن ملاقات کنند. پرهام به همراه وحید رفت و محمدرضا گفت که شب با توحید به جشن خواهد آمد.
در پارکینگ وحید سوار موتور سیاه رنگی شد و کلاه کاسکت سیاهش را به سر گذاشت و پرهام نیز در ترک موتور نشست. این موتور سیکلت نیز برای پرهام آشنا بود ولی باز نتوانست به خاطر بیاورد آنرا و این صحنۀ آشنا را کجا دیده است.
محمدرضا با هماهنگی قبلی که با توحید کرده بود به در خانه شان رسید. تا خواست به او زنگ بزند و آمدنش را اطلاع دهد، دید توحید روی دیوار کوتاه حاشیۀ پارک مقابل نشسته، پاها را به حالت آویزان روی هم انداخته و با عشوۀ خاصی به او دست تکان می دهد. طبق معمول طوری به خودش رسیده بود که شدیداً جذاب می نمود. قدش متوسط بود ولی لاغری متناسبش، او را فوق العاده جذاب می کرد. موهای خرمایی و مردمک سبز چشمانش چیزی نبود که محمدرضا به راحتی از کنارشان بگذرد. توحید ده سال از او کوچکتر بود ولی در چند سال آشناییشان چه ساعات و لحظاتی را که با هم سر نکرده بودند. محمد رضا علاوه بر پارتنر، خود را دوست و حتی برادر بزرگتر او احساس می کرد. توحید نیز در طی این مدت صمیمیتی از خود نشان داده بود که محمدرضا به او اعتماد کامل داشت. شاید توحید نیز به حق او را به این عناوین و یا فقط به عنوان برادری بزرگتر می خواست یا می دید ولی این چیزی نبود که به این راحتی از شخصیت مرموز او مشخص گردد.
وقتی در ماشین بغل دست محمدرضا نشست، به عادت همیشه بعد از سلام، لبهای او را بوسید.
ادامه دارد.

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

تقاطع قسمت دوم

به طرف ایستگاه مترو راه افتاد و نرسیده، در آن طرف چهار راه و در مقابل، متوجه دو پسر شد که از ساختمانی نسبتاً قدیمی بیرون می آمدند و پسر بزرگتر کیف چرمی و کتابی با جلدی به رنگ قرمز در دست داشت و به پسر کوچکتر، آنرا ضمن صحبت نشان می داد. ناخودآگاه صمیمیت خاصی را بین آنها احساس و قیافۀ پسر کوچکتر بیشتر نظرش را جلب کرد که حس خوشایندی به او داد.
بعد از طی چندین ایستگاه، در مرکز شهر پیاده شد و در همان نزدیکی ها در هتل متوسطی اطاقی برای اقامت دو شبه گرفت. وقت داشت تا دوش گرفته و غذا خورده و استراحت کند. قبل از شروع ساعت آغاز نمایشگاه به راه افتاد و بعد از طی چندین ایستگاه مترو بالاخره به آنجا رسید.
بعد از یک نگاه سرسری به مجموعۀ سالنها و غرفه ها، آنها را به دو قسمت تقسیم کرد تا نصفش را امروز و نصف دیگر را فردا ببیند. یادش افتاد که به پسرخالۀ کوچکش قول داده بود تا یکسری از کتابهای علمی و تخیلی ردۀ سنی او را بگیرد. برای همین سَری به غرفه های کتاب کودک زد. بعد از طی چندین ردیف همانطور که غرق در تماشای کتابهای روی پیشخوان بود احساس کرد که کسی با دست به پشت او زد. برگشت عقب خود را ببیند، دید وحید با یه جعبه پر از دیسک در مقابلش ایستاده است. بعد از سلام و احوال پرسی و چاق سلامتی پرهام از وحید علت حضورش در آن محل را جویا شد و وحید در جواب گفت که در غرفۀ دوستش کارتون و مجموع کلیپهای مربوط به کودکان را به معرض فروش گذاشته است.
وحید چند سالی از پرهام بزرگتر بود و چون او و خانواده اش از هنگام بچگی وحید مهاجرت کرده بودند در عین فامیل بودن ارتباطی با هم نداشتند تا اینکه سال پیش در یک عروسی که جمع فامیل جمع بود این دو دیداری تازه کرده بودند. در همان مجلس وحید با پرهام حسابی گرم گرفته و حتی با هم رقصیده بودند. به عبارتی وحید از او خوشش آمده بود و هنوز خاطرۀ آنشب را با پسری که طراوتی چند برابر بیشتر از امروز داشت خوب به خاطر نگه داشته بود.
وحید در عین حال که زرنگ و چالاک بود قیافۀ معصومانه ای داشت که از سادگی درونیش خبر می داد. فعال بود و سعی کرده بود برای خود زندگی متعادلی بسازد ولی در عین حال کمبود چیزی را همیشه حس می کرد. تازه خود را جمع و جور کرده و به جایی رسیده بود و اطمینان خاصی از چهره اش مشخص می شد.
وحید دیدار بدون انتظار و مجددش با پرهام را به فال نیک گرفت واو را دعوت کرد تا در غرفه بنشیند. تا مجالی پیدا می کردند به صحبت می نشستند و دائم حرف به میان می آمد و موضوع تازه ای شروع می شد و مجال برای اینکه بازدید کننده و سؤالات و خریدشان فراوان بود. وحید وقتی شنید که پرهام در هتل اطاق گرفته است به اصرار از او خواست تا مهمان او شود. کمااینکه اولاً در آپارتمان خود تنها زندگی می کرد و خواست تا شبی دور هم خوش بگذرانند و دوماً اینکه با شناخت قبلی که از پرهام و حالتهای او داشت و از صحبت گرمی که در او نوعی حس گوارا ایجاد کرده بود فکرهایی در سر می پروراند. بعد از چند لحظه محمد رضا در حالیکه در دستش کیف چرمی آویزان بود وارد غرفه شد. چهره اش گرفته بود و سر دماغ نبود.
ادامه دارد.