وقتی خوب نگاه می کنم می بینم آدمهای بزرگی دور و برم هستند که انسان را سوای تعریفش، به خاطر بودنش دوست دارند. کاری به قوی بودن و توانایی قدم برداشتن به طرف انسان نمی کنم، همین یاد کردن یه دنیا معنی است.
دنیای غریبی است، بت خدا آدمکهای چوبی مسخره ای آفریده شکه داعی حق کذب او باشند. راستی آدمک چوبی را دقت کرده اید. در نگاه اول چهره اش و لبهایش بی حالت است، ولی پس ار لحظه ای دهانش حالت ناخوش آیند بیهودگی به خود می گیرد که گویی دارد مرموزانه و با شیطنت لبخند می زند. آری؛ این لبخند تمسخر آمیز شیطان است که آدمک بی روح را از دست خدای کذب در آورده و با نخهای نامرئی او را به نمایش مضحک زیر آب کردن انسان و انسانیت وا می دارد.
و اعدام؛ کثیف ترین هدیه ای که حیوان به انسان هدیه می دهد. هر روز باید تولد هزارمین بار حیوانیت را به همدیگر تبریک گفت. چون این لحظۀ میمون و مبارکی است در رسم شغالها و در پایکوبی آنها بر سر نعش حرمت نگه دارندگان و پاسداران زیبایی ای به نام دوست داشتن هم نوع و خواستن او از نوعی دیگر از انواع گوناگون.
به راستی که در جمع خفتگان حود ناخواسته، چاره ای نیس جز سُراییدن مرثیه، شاید بپرسند که بر مزار که شیون سر می دهی، که بگویم این مزار هنوز خالی است و قرار است عشق را زنده بر گور کنند و من دست پیش گرفتم تا پس بیافتند آنانی که به مرض استسقاء مبتلا اند که ساقی شان هر چه قدر خون دل حساسان و آهِ حسرت کشیدگانِ بر سر طناب دار که بر گناهی ناکرده و بر تعریفی ناصواب سوخته اند در قدح چرکینشان می ریزند عطششان به هزار هزار بار تارهای عنکبوت تنیده بر چانۀ هشو گویشان افزون می شود.
افسوس و صد افسوس که باید برای همرنگ شدن با رسوایی هر روز مداحی حیوانیت کرد و لیک انسان را چه ارتباطی است با همرنگ شدن.
تف به دستی که طناب دار رو به گردن انسان عاشق بی گناه میندازه.